خرید بک لینک
مراقب امتحان، یه پیرمرد بود.. که زبان مادریش آلمانیه. اصلا فارسی بلد نبود.. این پیرمرد، به قدری با آرامش و شمرده حرف میزد..انقدر تو نگاهش آرامش بود.. و انقدر مهربون برخورد می کرد.. انقدر با حوصله و سر ِ صبر جواب سوالای بچه ها رومیداد.. (هر چه قدرم سوال تکراری می پرسیدن، از مهربونیش و لحن خوبش کم نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 3:32

چقدرها می شود که از "تو" حرفی نزده ام؟ خودم هم حسابش از دستم در رفته. حرفی نزدم.. و بغض کنان برق چشم هایت را فرو دادم.. سوار بر قطاری بی انتها، داستان ِ راز و نیاز ِ چشم هایمان را مرثیه وار تا آخرین ایستگاه زمزمه کردم.. . به احترامت ایستادم..و مقابل پنجره ی قطار، ."دست هایت" را ، زمزمه کردم. صداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 1 تير 1396 ساعت: 5:16

من مشکلات روانی و شخصیتی زیادی دارم. دلم میخواد بنویسمشون. دلم میخواد بیشتر بهشون فکر کنم.. و تا جایی که میشه حلشون کنم. چون واقعاً داره اذیتم میکنه. انقدر که چهار صبحه و من از فکر زیاد.. خوابم نمی بره. یکیش اینه: ترسیدن از اینکه دیگران رو رنجونده باشم بعد از یه شوخی، اگه ممکنه دو پهلو بوده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی کریمی‌پور تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 7:32

بعد از مدت ها در به دری ، خونه دار شدم.. سلااام! :)) انقدر حرف تو دلمه که ده تا انگشت برای تایپش کافی نیست .. هنوز اعتماد کردن به بلاگفا ، بعد از اون فاجعه سخته . واقعا سخته . ولی.. من خسته شدم از اینکه یه طومار زیر عکسای اینستاگرامم بنویسم و هی پاکشون کنم . ضمن اینکه کلا حرف زدن توی اینستاگرام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:23

نه خوشحالم . نه ناراحت .. فقط خسته ام . خیلی زیاد . یه سری اتفاق افتاده که دلم می خواد بنویسمشون . از طرفی عادت ندارم همچین چیزایی رو بنویسم . همیشه اتفاقای خوب رو می نوشتم . یا چیزایی که دلم می خواست هیچ وقت از یادم نره.یا چیزایی که حالمو تو این دنیا بهتر می کنه . ولی باید بگمش! باید به یکیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:23

صفحه بندی